افول آمریکا و بلایی که بر سر «قرن آمریکایی» آمد / فروپاشی آرام بلوک غرب

لینک کوتاه مطلب : http://zanjansahar.ir/?p=8714

افول آمریکا و بلایی که بر سر «قرن آمریکایی» آمد/ ابرقدرتی که کُرک و پرش در حال ریختن است!

مجله فارن‌افرز در جدیدترین شماره خود با چاپ عکسی از ریختن پرهای عقاب نمادین آمریکا و انتشار یک سری گزارش به موضوع افول واشینگتن و پایان زودهنگام رؤیای «قرن آمریکایی» پرداخته است.

«قرن آمریکایی [۱] » عبارتی است که در محافل سیاسی داخل آمریکا و در فضای روابط بین‌الملل برای اشاره به نقش و جایگاه منحصربه‌فرد آمریکا در جهان به تدریج از اواسط قرن بیستم میلادی به این سو و به طور خاص پس از فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱ استفاده می‌شود. این عبارت برای اولین بار توسط «هنری لوس [۲] » ناشر سرشناس آمریکایی ابداع شد که بنیانگذاری بخشی از مهم‌ترین مجلات آمریکایی نظیر «تایم»، «لایف» و «فورچن» را در کارنامه داشت و «مؤثرترین شهروند خصوصی آمریکا در دوره خودش [۳] » محسوب می‌شد.

«هنری لوس» از تأثیرگذارترین ناشران آمریکایی برای اولین بار از عبارت «قرن آمریکایی» استفاده کرد (+)

طبق اعتقاد عموم کارشناسان بین‌الملل، بعد از جنگ جهانی دوم تنها دو ابرقدرت در دنیا باقی ماندند که عبارت بودند از ایالات متحده آمریکا و اتحادیه جماهیر شوروی. با این حال، پس از فروپاشی شوروی دنیا وارد عصری تک‌ابرقدرتی یا تک‌قطبی شد که در آن عده‌ای حتی آمریکا را یک «فراقدرت [۴] » می‌دانستند، یعنی کشوری که یک گام فراتر از ابرقدرتی برداشته و در همه جوانب از جمله سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بر همه کشورها سلطه یافته است. اگرچه چنین توصیفی از آمریکا در حال حاضر به شدت به چالش کشیده شده است، اما چنان‌که باورپذیر است، افرادی مانند «لوس» با توجه به تحولات بین‌المللی معاصرشان طی اواسط تا اواخر قرن بیستم، هیچ شکی درباره ابرقدرتی آمریکا نداشتند.

این ناشر شناخته‌شده آمریکایی طی مقاله‌ای با عنوان «قرن آمریکایی [۵] » در مجله لایف درباره نقشی که معتقد است آمریکا می‌تواند و باید در دنیا برای گسترش آزادی، دموکراسی و دیگر ایده‌آل‌های آمریکایی ایفا کند، می‌نویسد:

طی قرن هفدهم و قرن هجدهم و قرن نوزدهم، این قاره مملو بود از پروژه‌های متنوع و آرمان‌های باشکوه. فراتر از همه آن‌ها و عامل پیوند همه آن‌ها به هم تحت هیجان‌آورترین پرچم تمام جهان و تمام تاریخ، آرمان آزادی بود. به همین امید است که همه ما، هر کس به اندازه ظرفیتش، و هر کس به فراخور دورترین افق بینشش، دعوت شده‌ایم تا اولین قرن باعظمت آمریکایی را به خلق کنیم.

چه بلایی بر سر «قرن آمریکایی» آمد؟

هنری لوس معتقد بود قرن بیستم «قرن آمریکایی» خواهد بود، و چه‌بسا درست هم می‌گفت، اما با آغاز قرن بیست‌ویکم و پایان «قرن آمریکایی» چه بلایی بر سر قرن آمریکایی آمد؟ این سؤالی است که مجله «فارن‌افرز» (Foreign Affairs به معنای «مسائل خارجی») در آخرین شماره خود پرسیده و طی چندین مقاله از کارشناسان متفاوت تلاش کرده تا به آن پاسخ بدهد. این مجله آمریکایی که توسط اندیشکده فوق‌العاده شناخته‌شده «شورای روابط خارجی» منتشر می‌شود و بسیاری از کارشناسان آن را معتبرترین نشریه یا دست‌کم یکی از تأثیرگذارترین نشریات در حوزه سیاست و روابط خارجی آمریکا می‌دانند، روی جلد خود تصویری تمام‌صفحه از عقاب سرسفید نمادین آمریکا را چاپ کرده، اما مسئله این‌جاست که پرهای این عقاب در حال ریختن است و به نظر می‌آید حتی پای چشمش هم کبود باشد.

«چه بلایی بر سر قرن آمریکایی آمد؟» تیتر اصلی و تصویر روی جدیدترین شماره مجله فارن‌افرز(+)

مشرق طی روزهای آینده ترجمه مقالات آخرین شماره فارن‌افرز درباره موضوع سرنوشت «قرن آمریکایی» را خدمت مخاطبان محترم ارائه خواهد کرد. در عین حال، «گیدیون رُز» سردبیر فارن‌افرز در مقاله مختصری با عنوان «چه بلایی بر سر قرن آمریکایی آمد؟ [۶] » به ارائه یک مقدمه و معرفی مقالاتی پرداخته است که درباره موضوع افول آمریکا در شماره جدید این مجله منتشر شده‌اند. در این‌جا و به رسم پیش‌گفتار، توضیحات سردبیر فارن‌افرز عیناً نقل‌قول می‌شود:

یک نسل قبل‌تر، آمریکا با اعتمادبه‌نفس داشت جهان را به سوی آن چیزی هدایت می‌کرد که قرار بود هزاره‌ای جدید با صلح، رفاه، آزادی و اجتماع [و اشتراک منافع] باشد. در حال حاضر، جهان به سوی آشفتگی پیش می‌رود و آمریکا هم مصداق آهنگ «لئونارد کوهن» [خواننده و ترانه‌سرای مشهور کانادایی] است: «زندگی همین است، و همه هم می‌دانند.» چگونه می‌شود همه چیز این‌قدر سریع از هم بپاشد؟

اکنون به عقب نگاه می‌کنیم، به نظر می‌رسد این افول [نقش و قدرت آمریکا] اجتناب‌ناپذیر بوده است. با این حال، آن‌چه که به نظر می‌رسد امروز نیاز به توضیح داشته باشد، رؤیاهای تب‌آلود [و خواب‌های آشفته] واشینگتن در انتهای قرن [بیستم] درباره تداوم سلطه نیک‌اندیشانه آمریکاست، به جای واقعیت کنونی یعنی درگیری‌های دائمی در داخل و خارج از کشور. اما آن‌هایی که در آن دوره زندگی کرده‌اند می‌دانند که هیچ‌چیز پیشاپیش نوشته‌شده [و محتوم] نبود، که تاریخ می‌توانست به گونه دیگری رخ دهد. بنابراین ما تصمیم گرفتیم اقدام به کالبدشکافی رهبری جهانی آمریکا طی دهه‌های اخیر کنیم؛ سال‌هایی که نخبگان آمریکا طی آن‌ها میراث و نام نیکی را که برای آن‌ها به ارث گذاشته شده بود، به هدر دادند.

در ابتدا «فرید زکریا» [مجری برنامه‌ای با همین نام در شبکه سی‌ان‌ان و کسی که فارن‌افرز او را یکی از بهترین کارشناسان سیاست خارجی در آمریکا معرفی می‌کند] مسیر هژمونی آمریکا پس از جنگ سرد (صعود آن از سقوط دیوار برلین تا سقوط بغداد و افول آن از آن زمان به بعد) را ردیابی می‌کند. شوک‌ها و چالش‌های خارجی خسارت‌بار بوده‌اند، اما تصمیمات اشتباه استراتژیک بیش‌تر خسارت‌آور بوده‌اند، و بی‌تفاوتی بیش‌تر از هر دوی آن‌ها. در ادامه «لری دایموند» [عضو ارشد اندیشکده «مؤسسه هوور» و مؤسسه مطالعات بین‌الملل دانشگاه استنفورد] با نگاهی به روندهای جاری در دموکراتیک‌سازی نشان می‌دهد که جریان‌های زیرینِ «موج سوم» [موج سوم دموکراتیک‌سازی در اواخر قرن بیستم] چگونه جهان را به ورطه دوران جدیدی از استبداد شخصی انداخت.

«دَنی رودریک» [استاد اقتصاد سیاسی در مدرسه حکومت‌داری جان اف. کندی در دانشگاه هاروارد و رئیس منتخب «انجمن بین‌المللی اقتصاد»] و «جیلیان تِت» [رئیس حوزه آمریکا در هیأت‌دبیره و سردبیر آزاد روزنامه انگلیسی فایننشال‌تایمز] مدیریت واشینگتن را به ترتیب در حوزه‌های جهانی‌سازی و امور مالی ارزیابی می‌کنند. بُت‌سازی از نئولیبرالیسم و ​​اصرار بر فراجهانی‌سازی باعث یکپارچگی بیش‌تر اقتصادی میان کشورها اما در عین حال چندپارگی سیاسی میان آن‌ها شد؛ و بنابراین یک واکنش پوپولیستی را رقم زد. همزمان، فرهنگ مالی آمریکا جهان را به استعمار درآورد و سپس آن را به سوی بحران کشید؛ و باز هم همین کار را خواهد کرد، مگر این‌که نظام مالی تبدیل به برده‌ای برای اقتصاد گسترده‌تر شود، نه اربابی برای آن.

سپس «یاکوب هکر» [مدیر مؤسسه مطالعات اجتماعی و سیاستی و استاد علوم سیاسی در دانشگاه یِیل] و «پال پیرسون» [مدیر برنامه جوامع موفق در مؤسسه مطالعات پیشرفته کانادا و استاد علوم سیاسی در دانشگاه کالیفرنیا] تمرکز خود را روی داخل می‌گذارند و ظرفیت روبه‌کاهش واشینگتن در استفاده از دولت برای ارائه «کالاهای عمومی [۷] » را بررسی می‌کنند. آن‌ها نه تنها درباره افزایش نابرابری، تغییرات جمعیتی و واگرایی اقتصاد منطقه‌ای، بلکه همچنین درباره تغییر در حزب جمهوری‌خواه و دستورکار آن هشدار می‌دهند. «جولیا آزاری» [دانشیار و معاون رئیس دپارتمان علوم سیاسی در دانشگاه «مارکت» و محقق ممتاز مرکز «جان دابلیو کلوج» در کتاب‌خانه کنگره] نیز به ناکارآمدی داخلی نگاه می‌کند، اما تقصیرها را عمیق‌تر می‌برد و معتقد است مشکلات امروز نتیجه اصلاحات سرهم‌بندی‌شده و ناقصی است که موجب به وجود آمدن نظامی دموکراتیک شدند که در یک مقطع به طور گسترده‌ای فراگیر اما کاملاً ناکارآمد بود.

اوایل دهه ۱۹۹۰ دوران سلطه آمریکا پس از جنگ [جهانی دوم] به نرمی به دوران سلطه آمریکا پس از جنگ سرد گذار کرد. اکنون آن دوره در حال گذار نرم به عصر دیگری است، که هنوز ناشناخته است. «این نیز بگذرد [۸] 

عقاب آمریکا در حالی که پرهایش می‌ریزد و چشمش کبود است (+)

یادداشت مهم ” فارن افرز” درباره فروپاشی آرام بلوک غرب / بحران و فاجعه در انتظار سیاست خارجی آمریکا

پرفسور کوهن بر این باور است که پس از جنگ سرد، نفوذ و گسترش سلطه واشینگتن در جهان برخلاف تصور متحدانش با رویکردی ملی در جریان بوده، نه فراملی، و این یعنی سیاست خارجی ترامپ پس از وی ادامه خواهد داشت.

الیوت کوهن استاد مطالعات راهبردی در دانشگاه جان هاپکینز و نویسنده کتاب «چماق بزرگ: محدودیت های قدرت نرم و نیاز به نیروی نظامی» است. یادداشت بلند وی در مجله معتبر فارن افرز را باید بیانیه ای مشتمل بر نگرانی اصلی وی در مورد سیاست خارجی آمریکا و نقش این کشور در جهان پس از جنگ سرد دانست.

خوش شانس بودیم اما…

کوهن می‌نویسد در دو سال ابتدایی دولت ترامپ، وی اثبات کرد که نظر منتقدان در مورد «دعوایی، قلدرمآب، ناشکیب، بی مسئولیت، تنبلِ ذهنی، زودجوش و عقده‌ای» بودن‌اش کاملاً درست است. بنابر این همین که او از ناتو بیرون نیامده یا با ایران یا کره شمالی وارد جنگ نشده است، باید بسیار ممنون باشیم، اما…

اما به نظر پرفسور الیوت کوهن، این آرامش ظاهری نباید آمریکاییان را از فاجعه‌ای که در حال شکل‌گیری است، غافل کند، فاجعه‌ای که ترامپ اگر چه یکی از عوامل آن است، اما بیشتر یک نشانه و معلول است. سیاست خارجی کنونی آمریکا «به شدت اعتماد متحدان را متزلزل کرده، با مؤسسات بین‌المللی بازی می‌کند و حالتی بی‌تفاوت نسبت به نظم لیبرالی که ۸ دهه است ایالات متحده در حال تثبیت آن در جهان است، دارد».

این نه فقط نظر ترامپ، بلکه نوعی اجماع در میان چپگرایان و راستگرایان آمریکایی است که «ایالات متحده باید نقشی محدودتر و متواضعانه‌تر در امور جهان ایفا کند». به نظر کوهن، این در واقع بحران سیاست خارجی آمریکا پس از جنگ سرد است که همچنان واشینگتن درگیر آن است و «پس از ترامپ نیز ادامه خواهد یافت».

دومین دلیل برای نگرانی جدی علی‌رغم آرامش ظاهری کنونی، این است که تصمیمات و اظهارات ترامپ اعتبار آمریکا را تا مدت‌ها لکه‌دار کرده است. طبق نظرسنجی مؤسسه پیو، نه فقط مرکل ومکرون، ‌ بلکه پویتن و جین‌پینگ نیز در نگاه شهروندان ۲۵ کشور جهان از ترامپ توانمندتر و قابل اعتمادترند. این یعنی ممکن است در لحظات حساس و دوراهی‌ها، متحدان آمریکا نیز همکاری با روسیه و چین را نسبت به همراهی با درخواست‌های واشینگتن ترجیح بدهند.

دو سالِ پرتنش

فهرست تنش‌زایی در سیاست خارجی ترامپ، در همین دو سال سر به فلک کشیده زیرا آمریکا بر خلاف گذشته، نه فقط با دشمنانش بلکه با دوستانش نیز دچار تنش شده است. پیمان نفتا به هوا رفت تا چیزی شبیه آن جایگزینش شود. دعوای با چین از تجارت و تعرفه‌ها گرفته تا نیروهای نظامی در دریای چین جنوبی گرفته گسترش یافت و وارد حوزه‌های جدیدی مثل اتهام دزدی فناوری و تحریم هوآوی کشیده شد.

ترامپ نتوانسته سیاستِ کشورهای متخاصم را تغییر دهد، اما سیاست آمریکا را نسبت به دولت‌های متحد تغییر داده است!

در مورد کره شمالی از سیاست «آتش و خشم» تا «عاشقش شدم» با کیم جونگ اون پیش رفته اما در تمام این مدت هیچ تغییری در «برنامه هسته‌ای» پیونگ‌یانگ رخ نداده است. در مورد ایران، فقط توافقی که اوباما به سرانجام رساند را لغو کرده و تحریم‌ها را بازگردانده و در مورد روسیه نیز همان سیاست تقابلیِ گذشته را با کمی چاشنی سخنان دوستانه با پوتین ادامه داده است.

ترامپ آمریکا را کمی به هند، امارات متحده عربی و عربستان سعودی نزدیک کرده و حال اساسی به اسرائیل داده است به گونه‌ای که حتی از سختگیری نتانیاهو بر جوانان آمریکایی که عضو جنبش بایکوتِ اسرائیل هستند، چشم پوشیده و علی‌رغم وعده گذشته‌اش، برای جلوگیری از گسترش نفوذ ایران در سوریه نیروهایش را در آن معرکه نگه داشته است. سیاست آمریکا نسبت به مقابله با طالبان در افغانستان، داعش در عراق و سوریه، و جنبش‌های اسلامگرا در آفریقا تغییر اندکی داشته است.

جمع‌بندی کوهن از مجموعه این اتفاقات، جالب است: سیاست ترامپ بر پایه «اول آمریکا» و با بهره‌گیری از خصومت‌ورزی‌ها و ابراز علاقه‌های موقت است و بر پایه هیچ برنامه پشتیبان یا مجموعه اهداف مشخص نیست.

  • درونِ ناآرامِ دولت

ترامپ هر لحظه ممکن است نظرش را عوض کند. این واقعیت را یکی از «مقامات ارشد» کاخ سفید در نامه‌ای سرگشاده ولی بدون نام برای نیویورک‌تایمز نوشت. اما نکته دیگری که در این نامه توجه کوهن را جلب کرده، وجود مخالفت‌های شدید از داخل دولت با ترامپ است، مخالفت‌هایی که هر چه ترامپ سعی می‌کند آن را کاهش دهد، افزایش می‌یابد.

مثلاً بولتون و پمپئو که پس از برکناری‌ها به تیم ترامپ اضافه شدند نیز مخالف نظرات ترامپ هستند فقط «بلدند که به روی او نیاورند».

  • سران جهان، ترامپ را فریب می‌دهند

از آنجایی که ترامپ نام خانوادگی خود را روی برج‌هایش می‌گذارد، سران جهان نیز از این علاقه او سوء استفاده می‌کنند. مثلاً نتانیاهو بخشی از جولان اشغالی را به نام «تپه‌های ترامپ» نام گذاری کرده یا رئیس‌جمهور لهستان پیشنهاد داد که یک پایگاه دائمی از نیروهای نظامی آمریکا در آن کشور به «دژ ترامپ» نامگذاری شود.

رئیس‌جمهور لهستان در واشنگتن به ترامپ پیشنهاد داد یک پایگاه نظامی آمریکایی در کشورش با نام «دژ ترامپ» نامگذاری شود.

این تنها علاقه ترامپ نیست که مورد سوءاستفاده قرار گرفته است. او مشتاق دیده‌شدن است بنابر این مکرون در رژه نظامی کشورش او را کنار خود در خیابان‌ها دور می‌دهد. او دوست دارد علاوه بر اینکه رئیس‌جمهور آمریکا است، شخصاً مورد احترام باشد بنابر این کیم جونگ اون برایش نامه‌های صمیمانه می‌نویسد.

دو یا شش سالِ دیگر در کاخ یا بیشتر؟

کوهن از اینکه ترامپ در دو یا شش سال باقی‌مانده از ریاست‌جمهوری‌اش دیدگاهش را تغییر بدهد، ابراز ناامیدی می‌کند و این یعنی آمریکا برای چند سال دیگر «دمدمی، نامتمرکز، با روحیه تهاجمی در اقتصاد و بی‌تفاوت نسبت به هنجارها و مؤسسات بین‌المللی خواهد بود که خودش در در ایجاد آنها سهیم بوده است». این به اندازه یک جنگ هسته‌ای، ترسناک است.

اما یک خبر بدتر هم وجود دارد: ترامپ بیش از آنکه عامل این رویکردِ آمریکا باشد، نشانه آن است و این یعنی بعد از ترامپ نیز چیز زیادی عوض نمی‌شود. ترامپ فقط این رویکرد جدید را تشدید کرده است: «خاطره زنده جنگ جهانی دوم که سیاست خارجی آمریکا را از آن زمان تا قسمت عمده‌ای از قرن ۲۰ شکل داد، در حال انقراض است».

البته کوهن برای این واقعیت تأسف می‌خورد و بر این باور است که اگر آمریکا چشم به اهداف کوتاه‌مدت ملی داشته باشد و صلح را از طریق پیوندهای دائمی با متحدان و حفظ قواعد و هنجارهای جهانی حفظ نکند، باید همه منتظر وقوع یک جنگ جهانی دیگر باشند و اگر سیاست‌های اقتصادی به صورت تهاجمی ادامه یابد، یک بحران اقتصادی مانند آنچه در حدود ۱۹۳۰ گریبانگیر آمریکا را گرفت پیشِ روی ما قرار دارد که به نوبه خود، بستر رشد فاشیسم خواهد بود.

به نظر کوهن، مرگ سناتور مک‌کین نقطه عطفی در انقراض خاطره جمعیِ سیاستمداران آمریکایی از تحولات دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ است.

اما به هر حال پرفسورِ دانشگاه جان هاپیکینز به این واقعیت اذعان می‌کند که سیاستمداران ایالات متحده بعد از فروپاشی شوروی نتوانسته‌اند بر نقش فراملی آمریکا اجماع کنند و حتی نفوذ و گسترش سلطه واشینگتن در جهان با رویکردی ملی در جریان است. بنابر این زمانی که ترامپ فریاد می‌زند «آمریکا را دوباره قدرتمند می‌سازیم» عمده تحلیلگران که خود تجربه رکود و جنگ‌های نیمه نخست قرن ۲۰ را نداشته‌اند، از پاسخ قانع‌کننده باز می‌مانند.

مرگ مک کین، یک نقطه عطف

سناتور جان مک‌کین به نظر الیوت کوهن، آخرین نفر از سیاستمداران بانفوذ بود که تجربه جنگ جهانی را داشتند. او که در ۱۹۳۶ به دنیا آمده بود، هم خاطراتی از جنگ داشت و هم پدرش افسر ارشد نیروی دریایی در بسیاری از عملیات‌های جنگ جهانی دوم بود. مرگ او در ۲۵ آگوست ۲۰۱۸ میلادی، یک نقطه عطف نمادین در انقراض خاطره جمعی سیاستمداران آمریکایی از رخدادهای عبرت‌آموز قرن ۲۰ بود.

بنابر این یک جریان جدید در سیاست آمریکا شکل گرفته که نتیجه ورود یک نسل جدید به دایره قدرت است. اگر ترامپ به عنوان «اول آمریکا» ی جمهوری‌خواهان کنار برود، به نظر کوهن یک «اول آمریکا» ی دموکرات مانند تلسی گابارد جانشینش می‌شود و حتی در میانه‌روها نیز باید منتظر «اول آمریکا» ها باشیم. علی‌رغم انتقادات شدید آنها از یکدیگر، همه در محورهای اصلی سیاست خارجی شبیه هم هستند، ‌ شبیه ترامپ.

منبع

https://www.foreignaffairs.com/articles/united-states/long-term-disaster-trump-foreign-policy?utm_campaign=reg_conf_email&utm_medium=newsletters&utm_source=fa_registration

[۱] American Century Link

[۲] Henry Luce Link

[۳] Henry R. Luce, Time, and the American Crusade in Asia Link

[۴] Hyperpower Link

[۵] American Century Link

[۶] What Happened to the American Century? Link

[۷] کالای عمومی لینک

[۸] عبارت استفاده‌شده در متن اصلی Sic transit gloria mundi است. این عبارت لاتین به صورت تحت‌اللفظی این‌گونه معنا می‌شود: «شکوه دنیوی این‌گونه [سریع] می‌گذرد.»

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

لطفا سوال مقابل را پاسخ دهید ؟ *

Close