افول آمریکا و پایان تاریخ + عکس ، نماهنگ و اینفوگرافیک

لینک کوتاه مطلب : http://zanjansahar.ir/?p=6327

نماهنگ افول آمریکا (دانلود کنید)

ترامپ، نتیجه لیبرال دموکراسی است

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif رهبر انقلاب اسلامی در دیدار اخیر خود با دانش‌آموزان و دانشجویان که به‌مناسبت ۱۳ آبان روز مبارزه با استکبار جهانی برگزار شد، با اشاره به چالش بلندمدت بین ایران و آمریکا و توطئه‌های «جنگ اقتصادی» و «جنگ رسانه‌ای» آمریکا علیه ملت ایران، ملت ایران را پیروز این چالش بلندمدت، و دولت آمریکا را بازنده‌ی آن معرفی کردند. علاوه بر این حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با اشاره به بحث «افول قدرت آمریکا»، قرائن این زوالِ قدرت را در دو عرصه‌ی نرم و سخت تبیین نمودند.
پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR برای تحلیل کارشناسی موضوع، نشستی را با حضور دو تن از اساتید و تحلیلگران ارشد حوزه‌ی آمریکا برگزار نمود. دکتر محمد مرندی و دکتر محمد جمشیدی در این گفتگو ضمن بررسی ابعاد مسئله‌ی افول آمریکا و دلایل آن، به تحلیل استراتژی کلان دولت آمریکا علیه جمهوری اسلامی در دولت‌های اوباما و ترامپ پرداختند.
تصویری از وضعیت داخلی و شکاف‌های عمیق اجتماعی جامعه‌ی آمریکا و تحلیل نتایج انتخابات اخیر این کشور، از دیگر موضوعات خواندنی مطرح‌شده در این نشست است.
* رهبر انقلاب اخیراً به بحث «افول قدرت آمریکا» اشاره کردند و گفتند آمریکا، هم در عرصه‌ی قدرت سخت و هم در عرصه‌ی قدرت نرم دچار افول قدرت شده است. نگاه شما به این موضوع چیست و آیا شواهد و مؤیداتی در این زمینه داریم؟
دکتر مرندی: دولت آمریکا بعد از جنگ دوم جهانی در اوج قدرت بود و تقریباً نصف اقتصاد جهان متعلق به آمریکا بود ولی بالاخره بعد از چند دهه رشد کشورهای دیگر و جنگ‌های متعددی که آمریکایی‌ها داشتند، باعث شد شرایط متفاوت شود؛ به‌خصوص بعد از ۱۱ سپتامبر و شروع جنگ‌های متعدد در منطقه‌ی غرب آسیا و همچنین هم‌زمان شدن آن با رشد کشورهای جدید، مثلاً چین و قدرتمند‌تر شدن ایران، ترکیه، روسیه و… آمریکایی‌ها در این شرایط قدرتشان به نسبت کمتر از گذشته شده است. برای همین حتی می‌بینیم مقاومت نسبت به آمریکایی‌ها در میان نزدیک‌ترین متحدانشان بیش از گذشته است؛ مقاومتی که در گذشته نمی‌دیدیم امروز می‌بینیم. از طرف دیگر سیاست‌های دولت جدید آمریکا موجب سرعت این جریان شده است. دونالد ترامپ، یک اقتصاد ناسیونالیستی را دنبال می‌کند و خودش را ناسیونالیست معرفی می‌کند ولی درعین‌حال موجب شده تنش بیشتری بین آمریکا و کشورهای دیگر به وجود بیاید. جنگ تجاری با چین، اعمال تحریم علیه روسیه و تقابل دولت آمریکا با کشورهای متعدد را در این زمینه شاهد هستیم.

امروز ساختار نظام بین‌الملل به‌گونه‌ای تحول پیدا کرده که جایگاه آمریکا تنزل یافته و استراتژی‌هایی هم که توسط آمریکایی‌ها دنبال می‌شود، در حال تضعیف آن نظم بین‌المللی‌ای است که خود آمریکا مبدع و بنیان‌گذارش بعد از جنگ دوم جهانی بوده. نظم لیبرال بین‌المللی توسط خود آمریکا در حال تضعیف است.

فکر می‌کنم در این شرایط، قدرت آمریکا نسبت به گذشته کاهش یافته و اعتبارش هم در سطح جهان به‌خاطر این جنگ‌های متعدد، چه در عراق، چه در لیبی و چه حمایتش از سعودی در یمن مخدوش شده است. همه‌ی این‌ها در کنار هم یک مقدار آمریکا را با چالش‌های جدید مواجه کرده است.

* بعضی صاحب‌نظران، آمریکای دوره‌ی ریگان و آمریکای دوره‌ی ترامپ را به‌عنوان نماد دو دوره از قدرت آمریکا مقایسه می‌کنند و عقیده دارند آمریکای دوره‌ی ترامپ نسبت به آمریکای دوره‌ی ریگان ضعیف‌تر شده است و در این زمینه به شکاف‌های اجتماعی، مشکلات در حوزه‌ی عدالت اجتماعی و مسائل اقتصادی داخل جامعه‌ی آمریکا اشاره می‌کنند. آیا واقعاً شاهد زوال قدرت آمریکای امروز نسبت به دوره‌ی ریگان هستیم؟
دکتر جمشیدی: اتفاقاً خود ترامپ هم تمایل زیادی دارد خودش را با ریگان مقایسه کند و دولت ترامپ و کارگزاران اصلی‌اش همیشه در سخنرانی‌هایشان، رفرنس‌هایی می‌دهند به اینکه ما در واقع داریم ریگان را احیا می‌کنیم. ریگان در دوره‌ای به قدرت رسید که آمریکا در دهه‌ی هفتاد میلادی با ضعف گسترده و حرکت رو به جلوی قوای شوروی مواجه بود و در واقع کارتر به‌عنوان رئیس‌جمهور آخرِ دوره‌ی دهه‌ی هفتاد، یک رئیس‌جمهور کاملاً ضعیف بود که یکی از شکست‌هایش در مسئله‌ی ایران بود و در حوزه‌های مختلف هم شکست‌های دیگری داشت. به همین دلیل در واقع ریگان یک رویکرد تهاجمی و استراتژی عقب راندن شوروی در جهان سوم را شروع کرد و از آن طرف هم جنگ ستارگان و افزایش بودجه‌ی نظامی و حرکت به سمت فروپاشی شوروی را آغاز کرد.

الان جمهوری‌‌خواهان و حتی بخشی از دموکرات‌ها بر این باورند که آمریکا در دوره‌ی اوباما بسیار ضعیف شد و در واقع هم در حوزه‌ی داخلی و هم در حوزه‌ی بین‌المللی نقش هژمونیک آمریکا تضعیف شد و ترامپ تلاش می‌کند آن ضعف راهبردی که دولت اوباما برای آمریکا ایجاد کرد را رفع و قدرت آمریکا را تجدید کند. البته بعضی‌ها می‌گویند این ادبیات کلاً شانتاژ تبلیغاتی است. از لحاظ ساختاری اگر نگاه کنیم آمریکا ضعیف شده است. چرا؟ چون اساساً‌ در دوره‌ی ریگان آمریکا پایه‌گذار جهان تک‌قطبی بود؛ یعنی شوروی را عملاً عقب زد و حرکت سنگین نظامی خودش را شروع کرد و از لحاظ اقتصادی آمریکا احیا شد ولی الان اساساً دوران چندقطبی است و دوران تک‌قطبی کاملاً به پایان رسیده است. وقوع حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر و جنگ‌های بی‌ثمر آمریکا در منطقه‌ی خاورمیانه و بعد بحران اقتصادی و مشکلات بدهی آمریکا و عدم تمایل افکار عمومی آن کشور برای درگیر شدن بیش از حد در امور خارجی، این‌ها همه موجب شد آمریکا به عقب برگردد و استراتژی “رترنج‌منچ” یا به‌نوعی عقب‌نشینی و به‌اصطلاح «از نو سنگرسازی» را مطرح کردند.

یک اتفاق خیلی مهم این است که قدرت نرم آمریکا تا حدود زیادی از بین رفته است. در زمان ترامپ، ادبیات ترامپ و از آن مهم‌تر شکاف‌های عمیقی که الان در آمریکا به وجود آمده و این تصویری که از آمریکا در سراسر جهان ارائه می‌شود، موجب شده نگاه مردم آمریکا، هم به حکومتشان و هم به نظام لیبرال منفی شود. ترامپ نتیجه‌ی نظام لیبرال است.

نکته‌ی مهم این است که این تغییر استراتژی از دوره‌ی اوباما شروع شد و کاری که ترامپ امروز دارد می‌کند، تداوم همان است. به اختلافات داخلی آن‌ها و حملات رسانه‌ای به یکدیگر نباید توجه کرد. آن‌ها به لحاظ استراتژی یک راهبرد را دنبال می‌کنند؛ اینکه از لحاظ استراتژیک در حوزه‌های خارجی اولویت‌بندی کنند، به شرکای خودشان اتکا کنند و از آن طرف به حوزه‌ی داخلی آمریکا و بازسازی کشورشان تأکید ‌کنند. ترامپ هم بر اساس همین رویکرد آمد و رأی آورد؛ حالا ممکن است ادبیاتش متفاوت باشد اما به لحاظ محتوایی همین است. شخصی مانند “مایک مولن” به‌عنوان یک مقام ارشد نظامی بعد از بازنشستگی‌اش در سخنرانی گفت بزرگ‌ترین تهدید علیه امنیت ملی آمریکا «بدهی‌های آمریکا» است؛ یعنی دست بر حوزه‌ی اقتصادی گذاشت. یا «دیوید پترائوس» در مطلبی می‌گوید بزرگ‌ترین تهدید علیه آمریکا «عدم وجود اجماع داخلی» و شکاف داخلی است.

امروز ساختار نظام بین‌الملل به‌گونه‌ای تحول پیدا کرده که جایگاه آمریکا تنزل یافته و استراتژی‌هایی هم که توسط آمریکایی‌ها دنبال می‌شود، در حال تضعیف آن نظم بین‌المللی‌ای است که خود آمریکا مبدع و بنیان‌گذارش بعد از جنگ دوم جهانی بوده. نظم لیبرال بین‌المللی توسط خود آمریکا در حال تضعیف است. در حوزه‌ی اقتصاد و تجارت بین‌الملل، سیاست راهبردی آمریکا مبتنی بر گشایش اقتصادی و عدم تعرفه‌های چشمگیر یعنی یک نظام باز اقتصاد بین‌الملل بوده اما آمریکا الان در حال ایجاد نظام دوجانبه و متقابل است. یا در حوزه‌ی نظامی، آمریکا هزینه می‌کرد اما الان می‌گوید چنین چیزی را انجام نمی‌دهم و در حال واگذاری به شرکای خودش است. لذا در این دو سطح، تحولات به‌گونه‌ای است که جایگاه آمریکا در حال تنزل است.

آمریکا با خطاهای استراتژیک، خودش را گرفتار کرده و کارهایی که اوباما کرد و ترامپ دنبال می‌کند برای این است که خودشان را از زیر بار سنگین هزینه‌های نظامی و اقتصادی که برای دیگران پرداخت می‌کرده‌اند، آزاد کنند تا بتوانند آن نقش مسلط را پیدا کنند. اما این استراتژی لاجرم موجب می‌شود آن نگرش جهانی که آمریکایی‌ها دنبالش بودند و آن انسجام بین‌المللی که در نظم آمریکایی بود، به چالش کشیده شود. این نکته‌ای است که «فرانسیس فوکویاما» هم مطرح می‌کند؛ یعنی هزینه‌ی بازگشت قدرت آمریکا این است که نظم آمریکایی جهان از بین می‌رود. اساس‌ استدلال‌های امثال فوکویاما این است که روندهای جهانی شدن اقتصاد موجب شد مشاغل از داخل آمریکا به‌اصطلاح خودشان پرواز کند و به خارج برود. چرا؟ چون تکنولوژی برتر از داخل آمریکا و کارهایی که بیشتر کارگر می‌خواست نه تکنولوژی و هوش، به خارج از آمریکا مثلاً به شرق آسیا منتقل شد چون ارزان‌تر تمام می‌شد. کارگران غیرماهر در داخل آمریکا بیکار شدند و هزینه‌ها بالا رفت اما از آن طرف آن‌هایی که صاحب تکنولوژی بودند، رشد زیادی کردند. این شکاف ایجاد کرد؛ از طرفی بیکاری ایجاد کرد و از سوی دیگر یک نگرش ضدمهاجرتی و ناسیونالیستی ایجاد شده است. لذا آن چیزی که ما امروز در داخل آمریکا می‌بینیم «ناسیونالیسم سفیدپوست» است. ترامپ خودش زائیده‌ی یک روند است و البته خودش هم این فرایند را تشدید و تقویت می‌کند. این‌ها مسائل مهمی است.

تفاوت راهبردی بین استراتژی دولت اوباما و دولت ترامپ وجود ندارد. هر دو به دنبال تشدید فشار و تحریم بودند و استراتژی هر دو فشار بوده است. اساساً تحریم‌های فلج‌کننده را اوباما مطرح کرد. قطعنامه‌ی ۱۹۲۹ که در دوره‌ی اوباما مطرح شد، رابرت گیتس گفت این سکوی فشار است تا ما بتوانیم فشارهای بیشتری وارد کنیم. مبدع این سیاست فشار حداکثری، اوباما بوده است.

* آمریکا به‌نوعی نماد ایدئولوژی لیبرال دموکراسی است. با شرایط امروز آمریکا، در خود فضای آکادمیک و روشنفکری غرب و آمریکا چقدر به اعتبار لیبرال دموکراسی خدشه وارد شده است؟ در این زمینه چه بحث‌هایی در جریان است؟
دکتر مرندی: من فکر می‌کنم از اول در آمریکا نسبت به لیبرال دموکراسی نقد وجود داشته است؛ اما در گذشته به‌خاطر قدرت و ثروت زیادی که در آمریکا جمع شده بود و همین‌طور وجود قشر متوسط خیلی بزرگ، با اینکه نسبت به این نظام، انتقادات وجود داشت ولی این انتقادات خیلی در جامعه فراگیر نبود. اکثریت مردم فکر می‌کردند نظام موجود، نظام نسبتاً خوبی است و آلترناتیوش هم که کمونیسم بود. رسانه‌های آمریکایی هم مردم را به سمت‌وسوی نظام لیبرال سوق می‌دادند. منتقدان می‌گفتند این نظام نهایتاً موجب ایجاد فاصله‌ی طبقاتی می‌شود و فقرا در این‌جور نظام‌ها وضعشان بدتر می‌شود؛ ولی چون طبقه‌ی متوسط در آمریکا قدرتمند بود و تولید ثروت جهانی در آمریکا جمع شده بود، شاید اکثریت مردم آن موقع این وضعیت را به‌خوبی نمی‌دیدند، اما به‌تدریج هم تنش‌های آمریکا در سطح بین‌الملل زیاد شد و هم رقبای او قدرتمند شدند. فرق بین جنگ سرد و شرایط کنونی این است که الان کشورهای دیگری رشد اقتصادی کردند. در آن زمان، شوروی یک قدرت نظامی بزرگ بود ولی از نظر اقتصادی نمی‌توانست با آمریکا رقابت کند و در حال حاضر شرایط فرق کرده است.

الان مشکلی که در آمریکا به وجود آمده این است که مشکل اشتغال پیدا شده و خیلی از مشاغل به خارج از آمریکا رفته‌اند و خیلی از شغل‌ها که هنوز وجود دارند، دیگر مانند گذشته برای مردم درآمد تولید نمی‌کنند؛ مردم به سختی زندگی می‌کنند و قشر متوسط در آمریکا ضعیف و کوچک شده است. در این فضا انتقادات نسبت به نظام سرمایه‌داری و لیبرال دموکراسی زیادتر شده و منتقدان هم بیشتر شده‌اند؛ به‌خصوص بعد از بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ که آن هم بعد از فاجعه‌ی اشغال عراق به وجود آمد، دوباره یک نوع افسردگی شبیه دوران ویتنام به وجود آمده است. آنچه الان می‌بینیم این است که آمریکایی‌ها هم از نظر داخلی با شرایط سختی مواجهند و مردم از شرایط موجود ناراضی‌اند و هم در سطح بین‌الملل با رقبای گوناگونی مواجهند؛ رقبایی مثل روسیه و چین.

سیاست‌های جدیدی که ترامپ نسبت به چینی‌ها اعمال می‌کند، موجب نمی‌شود شغل‌ها به آمریکا برگردد؛ یعنی این‌جور نیست که آمریکا با بستن تعرفه و جنگیدن با چین بتواند به آن آمریکای دهه‌های پنجاه و شصت و هفتاد برگردد. از طرف دیگر به‌خاطر مهاجرتی که در آمریکا وجود داشته، در دهه‌های اخیر آمریکا خیلی با گذشته تفاوت پیدا کرده است. آمریکا یک کشور سفیدپوست بود؛ اقلیت اصلی سیاهان بودند؛ سیاه‌پوست‌ها ۱۵ درصد آمریکا را تشکیل می‌دادند ولی الان خیلی متفاوت است. از کشورهای مختلف جهان به آمریکا مهاجرت کرده‌اند و الان ترکیب جمعیتی آمریکا متفاوت شده است. حالا اگر شرایط اقتصادی آمریکا خوب بود، شاید این مشکلات خیلی به وجود نمی‌آمد ولی چون قشر متوسط آمریکا آسیب جدی دیده و کوچک و ضعیف شده، مردم دنبال مقصر می‌گردند و یکی از کارهایی که ترامپ کرده این است که خودش به این موضوع جهت داده و خیلی از تقصیرها را گردن اقلیت‌ها انداخته است؛ ادبیاتی که راست‌گرایان از آن لذت می‌برند. بنابراین این تنش‌ها ربطی به ترامپ ندارد بلکه ترامپ آمده از این استفاده کرده است. از طرف دیگر این مشکلات، مشکلاتی نیست که ترامپ به وجود آورده باشد. این‌ها روند طبیعی نظام لیبرال دموکراسی است. فکر می‌کنم یک اتفاق خیلی مهمی که افتاده، این است که قدرت نرم آمریکا تا حدود زیادی از بین رفته است. در زمان ترامپ، ادبیات ترامپ و از آن مهم‌تر شکاف‌های عمیقی که الان در آمریکا به وجود آمده و این به‌اصطلاح تصویری که از آمریکا در سراسر جهان ارائه می‌شود، موجب شده نگاه مردم آمریکا، هم به حکومتشان و هم نسبت به نظام لیبرال منفی شود. ترامپ نتیجه‌ی نظام لیبرال است و همچنین این فضایی که به وجود آمده یعنی این بی‌عدالتی‌های اجتماعی، این ضعیف شدن قشر متوسط و اختلاف طبقاتی، طی یک فرایند بلندمدت به وجود آمده است. در آمریکا کلمه‌ی سوسیالیسم یک ناسزا بود اما الان بسیاری از افراد در آمریکا حتی یکی از کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری دو سال پیش یعنی آقای «سندرز» که سناتور بوده و هست، از سوسیالیسم حرف می‌‌زنند.

* در طول سالیان متمادی و قبل از پیروزی انقلاب اسلامی چالش‌هایی بین آمریکا و ایران وجود داشته است اما این چالش‌ها بعد از پیروزی انقلاب تشدید شده است. در این سال‌ها شاهد تحرکات نظامی، فرهنگی و جنگ روانی آمریکا علیه ایران بوده‌ایم. یکی از مواردی که از ابتدای انقلاب وجود داشته و طی ده ـ دوازده سال اخیر تشدید شده، بحث فشارهای اقتصادی و تحریم‌هایی است که آمریکایی‌ها دنبال کرده‌اند.
دولت فعلی آمریکا چه استراتژی‌ای را علیه جمهوری اسلامی برای اثرگذاری بر مسئولان و مردم ما دنبال می‌کند؟ فکر می‌کنید دوره‌ی ترامپ با دوره‌ی اوباما چه تفاوت‌هایی دارد؟
دکتر جمشیدی: از نظر من تفاوت راهبردی بین استراتژی دولت اوباما و دولت ترامپ وجود ندارد. هر دو به دنبال تشدید فشار و تحریم بودند و استراتژی هر دو فشار بوده است. اساساً تحریم‌های فلج‌کننده را اوباما مطرح کرد. قطعنامه‌ی ۱۹۲۹ که در دوره‌ی اوباما مطرح شد، رابرت گیتس گفت این سکوی فشار است تا ما بتوانیم فشارهای بیشتری وارد کنیم. مبدع این سیاست فشار حداکثری، اوباما بوده است. اوباما نظرش این بود که در یک نقطه‌ای باید آن‌طور که لازم هست آن فشار را تبدیل به معامله کند. امروز هم ترامپ همان را می‌گوید اما نقطه‌ی عطفشان با هم متفاوت است. استراتژی هر دو پرهیز از نظامیگری و تشدید فشار اقتصادی بوده است. بعد از جریانات بیداری اسلامی، ‌آمریکایی‌ها به این نتیجه رسیدند که نظامیگری در خاورمیانه جواب نمی‌دهد و برای همین هم خودشان را عقب کشیده و استراتژی رهبری از پشت سر را مطرح کردند. اساساً‌ واژه‌ی رهبری یا لیدرشیپ در نگرش استراتژیک آمریکا یعنی عدول از هژمونی و واگذار کردن کار به شرکا.

هم اوباما و هم ترامپ هر دو به سمت ابزاری رفتند که نه نظامیگری باشد و نه شناسایی دیپلماتیک؛ یعنی نه می‌تواند ایران را به‌عنوان قدرت بپذیرد چون الگوی مقاومت ایران در واقع تکثیر پیدا می‌کند و نه می‌تواند با آن درگیری نظامی کند چون می‌داند در این جنگ‌ها هرچه بخواهند محیط را ناامن‌تر کنند، قدرت ایران اتفاقاً گسترش پیدا می‌کند. برای همین استراتژی میانه را دنبال کردند و آن تشدید فشار و پرهیز از جنگ است.

آمریکا با تمامِ توان قدرت نظامی‌اش در سال ۲۰۰۳ به عراق حمله کرد و مبنای فکری‌شان هم نومحافظه‌کاری بود که می‌خواستند در آنجا یک حرکت اساسی انجام بدهند. اما نهایتاً با اینکه عراق را اشغال کردند اما در جنگ عراق شکست خوردند. برای همین هم هست که گیتس که هم وزیر دفاع دولت بوش و هم وزیر دفاع دولت اوباما بود، گفت هر کسی که بحث از ارسال نیروی نظامی به جهان و به‌ویژه خاورمیانه کند، دیوانه است. در واقع این تصمیم راهبردی را اوباما اتخاذ کرد و آمد به سمت مشارکت و درگیر کردن منطقه با خودش؛ دولت ترامپ هم همین مسیر را ادامه می‌دهد. اقتضای راهبرد پرهیز از نظامیگری این است که با ابزارهای دیگر با دشمنانتان مواجه بشوید. ‌هم اوباما و هم ترامپ هر دو به سمت ابزاری رفتند که نه نظامیگری باشد و نه شناسایی دیپلماتیک؛ یعنی نه می‌تواند ایران را به‌عنوان قدرت بپذیرد چون در واقع الگوی مقاومت ایران تکثیر پیدا می‌کند و نه می‌تواند وارد درگیری نظامی با آن شود چون می‌داند در این جنگ‌ها هرچه بخواهند محیط را ناامن‌تر کنند، قدرت ایران اتفاقاً گسترش بیشتری پیدا می‌کند. برای همین یک استراتژی میانه را دنبال کردند و آن تشدید فشار و پرهیز از جنگ است. این از سال ۲۰۱۱ حداقل هست و مبدع آن اوباماست. هدف آمریکا فشار بر ایران است و اوباما و ترامپ صرفاً ادبیاتشان با هم متفاوت است.

* این گزاره که «ایران مسئله‌ی اصلی ترامپ نبوده و به مرور و با اقدامات بعضی جریانات، الان ایران برای ترامپ مسئله شده» آیا به ‌لحاظ تحلیلی درست است؟
دکتر جمشیدی: یک بخش بستگی دارد به اینکه ما چطور رفتار کردیم؟ سیاست خارجی ما چگونه بوده که باعث شده آمریکایی‌ها به فشار ترغیب شوند؟ متأسفانه آن چیزی که می‌بینیم این است که سیاست‌های تهاجمی آمریکا از جمله خروج از برجام یا کارهای دیگر با واکنش قاطعی مواجه نمی‌شود. یعنی آمریکا احساس هزینه نمی‌کند و چون احساس هزینه نمی‌کند، به سمت این می‌رود که فشار را بیشتر کند. شما این را در ادبیات آن‌ها کاملاً می‌‌بینید؛ مثلاً‌ «نیکی هیلی» در سخنرانی‌های خود می‌گفت مطمئن باشید ایران جوابی به ما نمی‌دهد. مسئله این است که سیاست یک امر دوطرفه است و اگر طرف مقابل احساس کند سیاست‌های تهاجمی‌اش هزینه‌ای برایش ندارد، حتماً آن سیاست را ادامه می‌دهد. درعین‌حال این را هم باید بگوییم که نقش لابی‌ها در سیاست داخلی آمریکا بسیار مهم است. اساساً نگاهمان به آمریکا باید یک نگاه استراتژیک باشد.

* تحلیل شما از نتایج انتخابات اخیر مجلس نمایندگان و سنا در آمریکا چیست؟ آیا احتمال دارد با اکثریت یافتن دموکرات‌ها در مجلس نمایندگان، از فشار اقتصادی آمریکا علیه ایران کاسته شود و تغییرات جدی را در حوزه‌ی سیاست خارجی آمریکا در مقابل ایران شاهد باشیم؟
دکتر مرندی: من فکر نمی‌کنم اختلاف عمیقی بین دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان در سیاست خارجی وجود داشته باشد؛ در ارتباط با ایران اجماع هست. برخی دموکرات‌ها از کار ترامپ ناراحتند نه به‌خاطر اینکه مخالف انزوا یا فشار به ایران باشند بلکه به‌خاطر اینکه برجام دستاورد اوباما بوده؛ اگرنه خود دولت اوباما برجام را اجرا نکرد و محدودیت‌ها و فشارهای پشت‌پرده و قوانین جدید که پشت سر هم تصویب می‌شد، موجب شد ایران نتواند بهره‌برداری لازم را از برجام بکند. بنابراین نسبت به ایران این اجماع کلی وجود دارد. آمریکا دیگر نمی‌تواند مثل گذشته رفتار کند؛ نسبت به ایران که اصلاً نمی‌شود. بنابراین جنگ سخت برای آمریکا دیگر معنا ندارد. قدرت نرم آمریکا هم به‌شدت کاهش پیدا کرده.‌ تنها راهی که مانده، جنگ اقتصادی است. یعنی تنها مسیری که برای آمریکا باقی مانده، تحریم و فشار آوردن به مردم ایران است که این چیز جدیدی نیست و این را اوباما شروع کرد.

فکر نمی‌کنم اختلاف عمیقی بین دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان در سیاست خارجی باشد. در ارتباط با ایران اجماع هست. برخی دموکرات‌ها از کار ترامپ ناراحتند نه به‌خاطر اینکه مخالف انزوا یا فشار به ایران باشند بلکه به‌خاطر اینکه برجام دستاورد اوباما بوده؛ اگرنه خود دولت اوباما برجام را اجرا نکرد و محدودیت‌ها و فشارهای پشت‌پرده و قوانین جدید که پشت سر هم تصویب می‌شد، موجب شد ایران نتواند بهره‌برداری لازم را از برجام بکند.

ترامپ به ایران به شکلی فشار می‌آورد که در داخل کشور سمپات ندارد اما متأسفانه در دوره‌ی اوباما یک اقلیتی بودند که به آمریکا تمایل داشتند. الان این اقلیت به‌خاطر ادبیات ترامپ و صراحت لهجه‌اش، توجیه رفتار آمریکا برایشان خیلی سخت است. آن نفاقی که آقای اوباما داشت، ترامپ کمتر دارد و صراحت بیشتری دارد. بنابراین فکر می‌کنم علی‌رغم فشاری که وارد می‌شود، آمریکا در بلندمدت نمی‌تواند از این روش استفاده کند و نتیجه بگیرد. به نظر من الان کاملاً روشن است که ترامپ خیلی نمی‌تواند در بلندمدت و حتی میان‌مدت به این فشارها به این شکلی که الان هست، ادامه دهد.

دکتر جمشیدی: به نظر من نباید نتیجه‌ی انتخابات را خیلی با هیجان و شعف تحلیل کرد. همیشه حزب رئیس‌جمهور مستقر در انتخابات میان‌دوره‌ای شکست می‌خورد؛ یعنی مثلاً در ۲۰۱۶ که ترامپ آمد یا در ۲۰۰۸ که اوباما آمد، در انتخابات میان‌دوره‌ای هر دو شکست خوردند و این چیزی است که کاملاً‌ قابل پیش‌بینی بود. این یک روند تاریخی است. نتیجه‌‌ی این انتخابات، تشدید چند مسئله‌ی داخلی است؛ مثل موضوع مقابله با مهاجرت، راه افتادن پرونده‌های تحقیق و تفحص و … . اما به لحاظ بین‌المللی، درگیری داخلی آمریکا مهم‌ترین نتیجه‌اش این خواهد بود که مقاومت در مقابل زیاده‌خواهی‌های ترامپ افزایش پیدا کند؛ یعنی کشورها به این سمت می‌روند که اگر این دولت ضعیف شده نباید به او امتیاز بدهیم یا توافق جدیدی داشته باشیم.

در رابطه با ایران واقعیت این است که در آمریکا استراتژی فشار و تحریم یک امر اجماعی است و اساساً‌ دموکرات‌ها مبدع مسیرِ فشارهای فلج‌کننده بودند. لذا حتی با فرض بازگشت دموکرات‌ها نمی‌توانیم بگوییم تحریم‌ها برداشته می‌شود؛ چنین چیزی نخواهد شد. یک کاری که ترامپ کرد این بود که ابعاد دیگری از بحث ایران را به‌عنوان تهدید برجسته کرد. مشکلی که دموکرات‌ها با ترامپ درباره‌ی ایران دارند خروجش از برجام است و با فشار تحریم‌ها مشکلی ندارند. لذا انتظار تغییر اساسی نمی‌شود داشت و نمی‌شود بگوییم برویم با این‌ها مذاکره یا توافق کنیم.

رهبر معظم انقلاب فرمودند در مقابله با خروج آمریکا از برجام، فعلاً‌ در قالب برجام واکنش‌هایی باید نشان داده شود. الان زمان خوبی برای این واکنش‌هاست و اتفاقاً‌ اثرگذار است. یکی از عواملی که موجب می‌شود آن‌ها احساس کنند برایشان هزینه ایجاد می‌شود، همین است که ما همان‌طور که در ماده‌ی ۳۹ برجام آمده که کشورها می‌توانند برخی تعهداتشان را کاهش دهند، این کار را انجام بدهیم.

نکته‌ی دیگر اینکه، شرایط موجود فرصتی است برای اقدام ما. رهبر معظم انقلاب فرمودند در مقابله با خروج آمریکا از برجام، فعلاً‌ در قالب برجام واکنش‌هایی باید نشان داده شود. الان زمان خوبی برای این واکنش‌ها است و اتفاقاً‌ اثرگذار هم هست. یکی از عواملی که موجب می‌شود آن‌ها احساس کنند برایشان هزینه ایجاد می‌شود، همین است که ما حداقل در گام اول در قالب برجام و همان‌طور که در ماده‌ی ۳۹ آن آمده که کشورها می‌توانند برخی تعهداتشان را کاهش دهند، در قالب برجام این کار را انجام بدهیم. لذا انتظار این است که از این فرصت استراتژیک استفاده شود، چراکه با توجه به محیط داخلی‌ آمریکا و به‌هم‌ریختگی‌ای که ایجاد می‌شود، همه حق را هم به ما می‌دهند و آمریکا نمی‌تواند واکنش خاصی نشان بدهد. در این صورت ما نقض قانون نکرده‌ایم و در واقع پاسخی هست به اقدامات آن‌ها.

در کل پیروزی فعلی دموکرات‌ها در مجلس نمایندگان تغییر اساسی در سیاست خارجی ایجاد نمی‌کند، چون اساساً‌ سیاست خارجی آمریکا در حوزه‌ی کنگره بیشتر با سنا است و مجلس بیشتر در سیاست داخلی اثرگذار است.

اینکه ما بر فرض احساس کنیم ترامپ، رئیس‌جمهور یک دوره‌ای بشود و دموکرات‌ها ببرند، از یک چیزی غفلت کرده‌ایم و آن این است که اساساً آن جریان ناسیونالیسم سفیدپوست و دعواهای هویتی، یک امر اصیل و واقعی در آمریکا است. این‌ها نتیجه‌ی یک‌سری روندها است و در چندین دهه شکل گرفته و ترامپ خودش محصول این جریان است. لذا «ترامپیسم» یعنی این نوع نگرش به سیاست در داخل و خارج، فراتر از شخص ترامپ است و حتی با سقوط احتمالی ترامپ این نوع نگرش از بین نمی‌رود؛ لذا ما باید همیشه‌ آماده‌ی مواجهه با نسل جدید سیاست‌گذاران آمریکایی باشیم.

آغازی بر یک پایان

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif قرن بیستم به‌خصوص پس از جنگ‌های بین‌الملل اول و دوم، محمل شکل‌گیری اندیشه‌های گوناگون در باب پایان تاریخ بود. از جمله‌ی افرادی که در این زمینه سخن گفته‌اند، «فرانسیس فوکویاما» نظریه‌پرداز و ایدئولوگ آمریکایی است. رهبر انقلاب در بیاناتی به‌مناسبت سالروز تسخیر لانه‌ی جاسوسی، اشاره‌ای کوتاه به سخنان او مبنی بر تجدیدنظرش درباره‌ی پایان تاریخ داشتند.

* طرح بحث
«پایان تاریخ و آخرین انسان» عنوان کتابی از فوکویاما است که در سال ۱۹۹۲ میلادی منتشر شد و در آن به طرح ایده‌ی خود درباره‌ی پایان تاریخ با غلبه‌ی لیبرال دموکراسی به‌عنوان بهترین نظام سیاسی ممکن پرداخت که در نهایتِ تمامی تلاش‌ها و مبارزات ایدئولوژیک در سطح جهانی در قالب این ایدئولوژی سر برآورده است و همه‌ی نظام‌های سیاسی در جهت تبدیل به یک نظام لیبرال دموکرات حرکت خواهند کرد.


«پایان تاریخ و آخرین انسان» عنوان کتابی از فوکویاما است که در سال ۱۹۹۲ میلادی منتشر شد و در آن به طرح ایده‌ی خود درباره‌ی پایان تاریخ با غلبه‌ی لیبرال دموکراسی به‌عنوان بهترین نظام سیاسی ممکن پرداخت.

اما فوکویاما چندی پیش با حضور در برنامه‌ی تلویزیونی «HARDtalk» شبکه‌ی بی‌بی‌سی و در بخشی از گفته‌های خود عنوان کرده که «من فکر نمی‌کنم جهت تاریخ هنوز هم به سمت لیبرال دموکراسی باشد. دموکراسی بسیار شکننده است و آنچه من در این ۲۵ سال به آن رسیده‌ام این است که ایجاد نهادهای دموکراتیک بسیار دشوار است به‌خصوص حکومت‌های دموکراتیکی که بتوانند بدون فساد اداری و مالی به مردم خدمات بدهند؛ این‌گونه نظام‌ها در دنیا بسیار نادر هستند …»

هر چند او معترف به خروج تاریخ از مسیر حرکت به سوی لیبرال دموکراسی است اما از لحن آکنده از افسوس او برمی‌آید که هنوز در طلب چنین پایانی برای تاریخ است. این امر حکایت از آن دارد که نظریه‌ی او را بیش از آنکه بتوان صورتی از احیای یک فلسفه‌ی نظری تاریخ دانست باید تفسیری ایدئولوژیک از سیر تاریخ قلمداد کرد که البته به مدد تفسیری خاص از فلسفه‌ی تاریخ هگل موجه شده است. درحالی‌که بسیاری از متفکران پست‌مدرن، بدبینی پنهان در قرن بیستم را عمیق و بنیادین می‌دانستند اما او از خوش‌بینی نسبت به نظریه‌های کلی تاریخ دست نکشید. فوکویاما همچنان در جستجوی معنا، غایت و جهت کلی تاریخ بود. او در این کاوش سعی کرده تا دریابد آیا تحول جهانی روی به سوی لیبرال دموکراسی داشته و در نهایت با آن پایان می‌یابد یا خیر.

* زمینه‌های تاریخی و اندیشه‌ایِ «نظریه پایان تاریخ»
نظریه‌ی فوکویاما اساساً با پایان جنگ سرد و فروپاشی شوروی -به‌عنوان اصلی‌ترین رقیب جهانی بلوک غرب به رهبری آمریکا- صورت محقق می‌یابد. حتی چند سال پیش از این رخداد و در اواخر جنگ سرد نیز کاهش تنش میان شوروی و آمریکا و در طرحی مشابه میان چین و آمریکا، امکان تبدیل مارکسیسم به‌عنوان جناح چپ تجدد به نیرویی علیه لیبرال دموکراسی خنثی شده بود. اما به‌هرحال با زوال کمونیسم، فوکویاما عملاً بدیل معتبری را در مقابل لیبرال دموکراسی به رسمیت نمی‌شناخت. در اینجا سخن او مبنی بر لیبرال دموکراسی به‌مثابه‌ی پایان تاریخ تنها ناظر به شکست ایدئولوژی‌های سکولار در برابر لیبرال دموکراسی نیست بلکه از نظر او هرگونه ایدئولوژی یا نیروی تاریخیِ دینی نیز یارای مقاومت در برابر آن را ندارد. نقطه‌ی ثقل دعوی او سازوکار علم طبیعی مدرن است.

فوکویاما به‌تازگی با حضور در یک برنامه‌ی تلویزیونی عنوان کرده که «من فکر نمی‌کنم جهت تاریخ هنوز هم به سمت لیبرال دموکراسی باشد. دموکراسی بسیار شکننده است و آنچه من در این ۲۵ سال به آن رسیده‌ام این است که ایجاد نهادهای دموکراتیک بسیار دشوار است. به‌خصوص حکومت‌های دموکراتیکی که بتوانند بدون فساد اداری و مالی به مردم خدمات بدهند …»

علی‌رغم اینکه فوکویاما سازوکارهای علوم طبیعی مدرن و تکنولوژی را پدیدآورنده‌ی یک جهت‌گیریِ ضروری و بی‌بازگشت برای تاریخ جهان می‌داند که تصرف و تمتع انسان از طبیعت را ممکن کرده، اما از نظر او این سیر لزوماً به لیبرال دموکراسی ختم نخواهد شد. در طول چند سده‌ی اخیر، ملل گوناگون در سطح جهان و در مقاطع مختلف بنا به این ضرورت تاریخی وارد مسیر بهره‌برداری از علوم طبیعی و تکنولوژی خصوصاً برای دستیابی به توانایی نظامی شدند، اما به‌طور مثال در هیچ یک از ملل شرقی و کمونیستی، لیبرال دموکراسی تحقق نیافت.

طرح مسئله‌ی پایان تاریخ بلافاصله پس از فروپاشی شوروی از سوی فوکویاما به این دلیل است که از نظر او مهم‌ترین مانع تحقق لیبرال دموکراسی از میان برداشته شده و از این رو آمریکا این فرصت را دارد تا با جمع میان لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی، دولت جهانی را برپا کند.

* «ناتوانی آمریکا» و خروج تاریخ از مسیر تحقق لیبرال دموکراسی
نکته‌ی مهم اینکه به دلیل مواردی که هم در درون نظریه‌ی فوکویاما وجود دارد و هم مواردی که نظریه‌ی او از آن‌ها غفلت نموده، نه‌تنها جهان در سطح فرهنگی به سمت یکسان‌سازی نرفت بلکه واگرایی‌های مختلف، زمینه‌ساز ظهور تکثرهای متعددی گشته است. دلیل ناقض و درونی نظریه‌ی فوکویاما وضع تاریخی خود آمریکا است که با غلبه‌ی لیبرالیسم اقتصادی و بازار آزاد، این معیارِ «میزان انباشت سرمایه» است که تعیین‌کننده‌ی شأن اجتماعی افراد است. قبول این معیار و گسترش تدریجی شکاف طبقاتی ناشی از رقابت -که لزوماً در شرایط سالمی رخ نداده- طبقه‌ای از ابَرسرمایه‌داران را با فاصله‌ی بسیار از دیگر طبقات پدید آورده که در طول دهه‌‌ها با استفاده از قدرت و ثروت، آرام‌آرام بر سیطره‌ی خویش بر سیاست آمریکا در جهت حفظ و افزایش منافع خویش، نحوی از دموکراسی کنترل‌شده را خلق کرده‌اند؛ مسئله‌ای که از اساس، امکان تحقق لیبرال دموکراسی مدنظر فوکویاما را از میان برده است. روی کار آمدن ترامپ و تشدید گرایش‌های ملی‌گرایانه یا نژادپرستانه، آزمونی است که آمریکا را در برابر ادعای بین‌المللی‌گرایی، مدیریت جهانی و ایجاد فرصت‌های برابر برای مردم جهان و حتی جامعه‌ی متکثر آمریکایی قرار داده است.

فوکویاما در مقاله‌ی «آیا تاریخ مجدداً آغاز شده است؟» یکی از این بازشناسی‌های هویتی را برجسته نموده و به‌نحو مشخص به اسلام ایران اشاره می‌کند. اما این طرح تازه، زمانی می‌تواند به بقای خود امیدوار باشد که تلاشِ تا پای جان برای به رسمیت شناخته شدن خویش را ادامه دهد و این میسر نخواهد شد مگر از مسیر روایت هویت جمهوری اسلامی؛ موضوعی که رهبر انقلاب آن را «تبیین نظریه‌ی مقاومت» نام نهادند.

اما از جمله دلایل بیرونی، بحران‌های معرفت‌شناسانه‌ای است که به‌واسطه‌ی ظهور اندیشه‌ی مابعدتجددی به نحوی بنیادین اعتبار عام عقلانیت و علم مدرن را ویران کرده است. با این رخداد است که فرهنگ‌های گوناگون، امکان به رسمیت شناخته شدن یافته‌اند و نه‌تنها تاریخ واحد جهانی مبتنی بر عقلانیت مدرن به تاریخ خاص غربی محدود می‌شود، بلکه امکان ظهور تاریخ‌ها در افق آینده پدیدار می‌شود.

تکثرات فرهنگی و ظهور تاریخ‌های موازی به معنی نضج گرفتن اَشکال تازه‌ای از بازشناسی هویتی است؛ بازشناسی‌هایی هویتی که به دلیل برتری‌طلبی گفتمان تجدد، امکان ابراز وجود نیافته بودند. فوکویاما خود در مقاله‌ای با عنوان «آیا تاریخ مجدداً آغاز شده است؟» یکی از این بازشناسی‌های هویتی را برجسته نموده و به‌نحو مشخص به اسلام ایران اشاره می‌کند. اذعان او به خروج تاریخ از مسیر تحقق لیبرال دموکراسی از پی ناتوانی آمریکا در این امر و همچنین تأکید بر سیاست‌های بازتوزیع ثروت، نشان از خطری است که او از جانب آنچه فوکو آن را «معنویت سیاسی» در انقلاب ایران نامیده بود، حس می‌کند.

اما مسئله اینجاست که این طرح تازه، زمانی می‌تواند به بقای خود زیر فشارهای بیرونی امیدوار باشد که تلاشِ تا پای جان برای به رسمیت شناخته شدن خویش را ادامه دهد و این میسر نخواهد شد مگر از مسیر روایت هویت جمهوری اسلامی؛ موضوعی که رهبر انقلاب به دقت آن را «تبیین نظریه‌ی مقاومت» نام نهادند.

افول آمریکا و انتقال قدرت از غرب به شرق

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif «سیاست‌های متناقض»، «خروج از پیمان‌های بین‌المللی»، «بدعهدی و ایجاد تخاصم با کشورهای هم‌پیمان»، همه‌وهمه نشان‌دهنده‌ی آن است که آفتاب ابرقدرتی ارباب اسلحه یعنی ایالات متحده‌ی آمریکا به سر آمده است. متفکران و صاحب‌نظران که روزی جهان را بدون آمریکای ابرقدرت متصور نبودند، اکنون به جهان پساآمریکا نظر دارند؛ جهانی با هندسه‌ی قدرتی بر مبنای علم و اقتصاد که دیگر خبری از فشنگ و باروت در آن نیست تا مظهر ابرقدرت بودن، گسترش جنگ و تجاوز به کشور‌ها بشود. امروز «افول آمریکا»، داستان تخیلی بعد از جنگ جهانی دوم، رفته‌رفته برای اندیشمندان غربی واقعیتی نمایان می‌یابد. رهبر انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از دانش‌آموزان و دانشجویان در روز ۱۲ آبان‌ماه ۹۷ بحث مفصلی درباره‌ی «افول آمریکا» با توجه به قدت نرم و سخت این کشور انجام دادند.
* آمریکا؛ تهدید رقبا و آزار متحدان
جهان دوران پرتلاطمی را سپری می‌کند و با فرازوفرودهای دشواری روبه‌رو است: مناسبات و معاهدات بین‌المللی بازتعریف می‌شوند؛ ادبیات سیاسی در حال تغییر است؛ کشورهای رقیب و گاه متخاصم در تشکل‌های جدید به یکدیگر می‌پیوندند و دولت‌های متحد از ائتلاف با یکدیگر خارج می‌شوند. در این میان آمریکا شرایط خاصی دارد. واشنگتن از بسیاری معاهدات بین‌المللی یکی پس از دیگری خارج می‌شود؛ اصول اقتصاد لیبرال و تجارت آزاد را که ده‌ها سال مروج آن بوده، آشکارا نقض می‌کند؛ خود را به هیچ پیمانی وفادار نمی‌داند؛ متحدان سنتی خود را می‌آزارد و تهدید می‌کند که از پیمان‌های محدودکننده‌ی سلاح‌های هسته‌ای و پیمان‌های استراتژیک خارج خواهد شد. سیاستمداران کاخ سفید متفاوت عمل می‌کنند؛ سراسیمه به نظر می‌رسند؛ شتاب‌زده کار می‌کنند؛ از ثبات فکری کمتری برخوردارند؛ مدام تغییر روش می‌دهند؛ گویی بیمناک هستند. اما چه رویدادی آن‌ها را نگران کرده است؟

جهان آبستن حادثه‌ی مهمی است: «افول آمریکا و انتقال قدرت از غرب به شرق». پدیده‌ی انتقال قدرت یک رویداد چند بعدی و با وجوه سیاسی، نظامی، اقتصادی و اجتماعی است که اندیشمندان از سال‌ها قبل از وقوع، از آن خبر داده‌اند و اینک به نظر می‌رسد زمان رخداد آن نزدیک شده است. آن‌قدر نزدیک که ظاهراً مقامات کنونی کاخ سفید را به وحشت انداخته است.

واشنگتن نه‌تنها رقبای دیرین خود مانند روسیه و چین را با تهدیدهای تجاری، سیاسی و حتی نظامی به چالش می‌کشد، بلکه متحدان خود را نیز می‌آزارد. اتحادیه‌ی اروپا چندی است در یک سردرگمی سیاسی به سر می‌برد؛ محور بروکسل از یک‌سو تلاش می‌کند به ارزش‌های لیبرالیسم و آمریکا وفادار بماند و از سوی دیگر شاهد زاویه‌دار شدن مواضع واشنگتن نسبت به خود است. اینک متحدان سنتی آمریکا مانند فرانسه و آلمان از تشکیل ارتش مستقل اروپا سخن می‌گویند. “امانوئل مکرون” رئیس جمهوری فرانسه در اظهارات بی‌سابقه‌ای از اینکه اروپا ارتش مستقلی ندارد تا در برابر آمریکا از خود دفاع کند، ابراز تأسف می‌کند. هند و پاکستان با اشتیاق به پیمان‌های جدیدی مانند شانگهای(۱) می‌پیوندند. پکن و دهلی‌نو به‌عنوان رقبای سنتی به یکدیگر نزدیک می‌شوند. اژدهای زرد تلاش می‌کند با صرف ده‌ها میلیارد دلار، جاده‌ی ابریشم(۲) را احیا کند و از آسیای دور به مدیترانه و اروپا برسد. بلوک اقتصادی غول‌آسایی مانند «بریکس»(۳) ایجاد می‌شود. این‌همه فرازونشیب برای چیست و منشأ آن کدام است؟

* انتقال قدرت، آمریکا را به وحشت انداخته است
حقیقت آن است که جهان آبستن حادثه‌ی مهمی است: «افول آمریکا و انتقال قدرت از غرب به شرق». پدیده‌ی انتقال قدرت یک رویداد چند بعدی و با وجوه سیاسی، نظامی، اقتصادی و اجتماعی است که اندیشمندان از سال‌ها قبل از وقوع، از آن خبر داده‌اند و اینک به نظر می‌رسد زمان رخداد آن نزدیک شده است. ولی چقدر نزدیک؟ آن‌قدر نزدیک که ظاهراً مقامات کنونی کاخ سفید را به وحشت انداخته است!

تئوری «انتقال قدرت»(۴) اولین‌بار در سال ۱۹۵۸ میلادی توسط “اورگانسکی”(۵) استاد علوم سیاسی دانشگاه میشیگان ارائه شد. بر اساس این نظریه، قدرت‌های بزرگ در طول تاریخ یکی پس از دیگری متولد می‌شوند، به اوج می‌رسند و در نهایت افول می‌کنند و این سرنوشت محتوم همه‌ی ابرقدرت‌ها است.

“الوین تافلر”(۶) نویسنده و اندیشمند آمریکایی سه دهه پس از اورگانسکی با انتشار کتابی در سال ۱۹۹۰ میلادی از پدیده‌ای به نام «تغییر ماهیت قدرت»(۷) سخن گفت. وی معتقد بود در عصر حاضر، ماهیت قدرت به‌کلی تغییر یافته است و این روند همچنان ادامه خواهد داشت. تافلر در اثر دیگر خود تحت عنوان «موج سوم»(۸) می‌نویسد: «تمدن جدیدی در حال ظهور است، ولی انسان‌های نادان در همه‌جا سعی دارند آن را سرکوب کنند … طلوع این تمدن جدید تنها واقعیت روشن زندگی ما است.»

“امانوئل والرشتاین”(۹) جامعه‌شناس شهیر آمریکایی و ارائه‌دهنده‌ی نظریه‌ی «نظام جهانی»(۱۰) به‌صراحت تأکید می‌کند که آمریکا در مسیر سقوط قرار گرفته و افول این کشور امری حتمی و اجتناب‌ناپذیر است. به‌گفته‌ی این جامعه‌شناس، «از زمان جنگ ویتنام تا حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، از سرعت روند و توسعه‌ی اقتصادی آمریکا کاسته شده و این کشور، درخشش ایدئولوژیک خود را از دست داده است.»

واشنگتن نه‌تنها رقبای دیرین خود مانند روسیه و چین را به چالش می‌کشد، بلکه متحدان خود را نیز می‌آزارد. فرانسه و آلمان از تشکیل ارتش مستقل اروپا سخن می‌گویند. هند و پاکستان با اشتیاق به پیمان‌های جدید مانند شانگهای می‌پیوندند. پکن و دهلی‌نو به‌عنوان رقبای سنتی به یکدیگر نزدیک می‌شوند. بلوک اقتصادی غول‌آسایی مانند «بریکس» ایجاد می‌شود. این‌همه برای چیست و منشأ آن کدام است؟

والراشتاین می‌گوید: «تفوق آمریکا فقط به برتری نظامی خلاصه می‌شود؛ و این، حکایت از آن دارد که ابرقدرت در حال افول است.» وی می‌افزاید: «شاید در آمریکا جمعیت کسانی که فکر می‌کنند این کشور در سراشیبی سقوط قرار گرفته زیاد نباشند، ولی تندروهای این کشور بهتر و بیشتر از دیگران می‌دانند که آمریکا در حال سقوط است و به همین دلیل تلاش می‌کنند با  تمام وجود مانع از آن شوند.»

از دیدگاه این جامعه‌شناس، جنگ ویتنام، فروپاشی اتحاد شوروی و حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر، روند سقوط آمریکا را تسریع کرده است. جنگ ویتنام نه‌تنها یک شکست نظامی بزرگ برای آمریکا بود، بلکه به اقتصاد و اعتبار این کشور نیز لطمات بزرگی وارد کرد. شکست در جنگ ویتنام برای واشنگتن یک فاجعه بود، زیرا آمریکا با تمام توان نظامی، اقتصادی و سیاسی وارد آن شده بود. از سوی دیگر اگرچه فروپاشی اتحاد شوروی ظاهراً به نفع واشنگتن تمام شد، ولی آمریکا پس از این حادثه دیگر توجیهی برای گسترش هژمونی خود در افکار عمومی جهان نداشت. در واقع پس از فروپاشی اتحاد شوروی، هژمونی آمریکا به‌شدت مورد تهدید قرار گرفت. حمله‌ی صدام به کویت بهانه‌ی خوبی برای آمریکا بود تا توجیهی برای ماشین جنگی خود داشته باشد، ولی این روند در افکار عمومی آمریکا و جهان تداوم نداشت.

والراشتاین می‌گوید: «واشنگتن در عرصه‌ی نظامی هم پیروزی مهمی به دست نیاورده است. آمریکا در سه جنگ پس از سال ۱۹۴۵، در یکی (ویتنام) شکست خورد و در دو جنگ دیگر (جنگ کره و خلیج فارس) چیز مهمی به دست نیاورد.»

نشریه‌ی نیویورک تایمز در شماره‌ی بیستم آوریل ۲۰۰۲ در مقاله‌ای نوشت: «یک آزمایشگاه در ژاپن کامپیوتری می‌سازد که سریع‌ترین در جهان است و با ترکیبی از ۲۰ کامپیوتر برتر آمریکایی برابری می‌کند. این نشان می‌دهد که مهندسان آمریکایی در رقابت علمی و فناوری نیز -که اکثرشان تصور می‌کنند دست بالا را در آن دارند- بازی را باخته‌اند.» این مقاله تصریح دارد که «اولویت‌های علمی و تکنولوژیک در دو کشور یکسان نیست. کامپیوتر ژاپنی تغییرات آب و هوایی، داده‌های علمی و اقتصادی را محاسبه می‌کند ولی کامپیوتر آمریکایی به شبیه‌سازی جنگ می‌پردازد.» این تفاوت در واقع بیانگر یک حقیقت جامعه‌شناختی کهن درخصوص قدرت‌های بزرگ است: قدرت حاکم، بر نظامیگری تمرکز دارد و قدرت‌هایی که قرار است جایگزین آن شوند، بر روی علم و اقتصاد متمرکز می‌شوند.

نکته‌ی آخر اینکه: بسیاری از اندیشمندان جهان می‌گویند سؤال واقعی این نیست که آیا آمریکا سقوط خواهد کرد یا خیر؟ زیرا افول آمریکا حتمی است؛ بلکه نکته‌ی مهم این است که آیا می‌توان راهی پیدا کرد که هنگام سقوط آمریکا، کمترین آسیب به جهان وارد شود؟

پی‌نوشت‌ها:
۱. Shanghai Cooperation Organisation (SCO)
سازمان همکاری شانگهای یک پیمان همکاری چندجانبه‌ی امنیتی، اقتصادی و فرهنگی ‌است. این سازمان در سال ۱۹۹۶ توسط  چین، روسیه، قزاقستان، قرقیزستان و تاجیکستان با هدف برقراری موازنه در برابر نفوذ آمریکا و ناتو در منطقه، پایه‌گذاری شد. ازبکستان در سال ۲۰۰۱ به این پیمان ملحق شد. پس از آن مغولستان در سال ۲۰۰۴ و یک سال بعد ایران، پاکستان، هند و افغانستان در سال ۲۰۱۲ و پس از آن بلاروس به‌عنوان عضو ناظر به این سازمان پیوستند. این سازمان ۱۰ ژوئیه‌ی ۲۰۱۵ با عضویت هند و پاکستان موافقت کرد و این دو کشور در کمتر از دو سال همه‌ی شرایط برای عضویت کامل این سازمان را اجرا کردند و عضویت این دو کشور در سازمان همکاری شانگهای در اجلاس رهبران کشورهای عضو این سازمان در ژوئیه‌ی ۲۰۱۷ در آستانه، پایتخت قزاقستان به تصویب رسید.
۲. One Belt, One Road
“شی جین پینگ” رئیس جمهوری چین در سال ۲۰۱۳ میلادی طرح احیای جاده‌ی ابریشم را اعلام کرد. مسیر جاده‌ی ابریشمِ جدید از مرکز استراتژیک اوراسیا، از میان کشورهایی با ذخایر سرشار انرژی و منابع معدنی و پایگاه جمعیتی قابل ملاحظه عبور می‌کند. این جاده از منطقه‌ی شیان در جنوب چین آغاز می‌شود، به شهر ارومچی در مرز قزاقستان می‌رسد و از ایران، عراق، سوریه و ترکیه عبور می‌کند. شاخه‌ی دیگر جاده‌ی ابریشم از استانبول به شمال غرب، بلغارستان، رومانی، جمهوری چک و آلمان می‌رود. قبل از رفتن به شمال به روتردام در هلند و ونیز در ایتالیا متصل می‌شود. این یک مسیر استراتژیک است. همچنین جاده‌ی ابریشم دریایی نیز چین، پاکستان، بنگلادش و میانمار را در بر می‌گیرد. تمرکز اصلی این جاده، متصل کردن زیرساخت‌های حمل‌ونقل بین آسیا و اروپا است. این طرح یک شبکه‌ی گسترده‌ای از بزرگراه‌ها، راه‌آهن سریع‌السیر، خط لوله و شبکه‌های فیبر نوری در اوراسیا را شامل می‌شود.
۳. BRICS
یک بلوک اقتصادی متشکل از برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی
۴. Power Transition
۵. Organski
۶. Alvin Toffler
۷. Powershift
۸.  Third Wave
۹. Immanuel Wallerstein
۱۰. The Modern World-System

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «آمریکا رو به افول است؛ همه این را بدانند… عوامل افول آمریکا هم مربوط به امروز و دیروز نیست که حالا یکی بخواهد بیاید علاجش کند؛ مربوط به طول تاریخ [است]. عامل این وضعیّتی که آمریکایی‌ها دچارش شدند، عامل بلندمدّت است؛ اینها در طول تاریخ وضعیّتی را به وجود آوردند که نتیجه‌اش همین است و به این آسانی‌ها علاج‌شدنی نیست. این سنّت الهی است، اینها محکومند به اینکه ساقط بشوند، محکومند به اینکه افول کنند، زایل بشوند از صحنه‌ی قدرت جهانی.» ۹۷/۰۸/۱۲

برچسب ها
مشاهده بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

لطفا سوال مقابل را پاسخ دهید ؟ *

Close